.:: اشک سرد ::.


.:: یه خدا حافظ ساده .. یه فرار از این عذاب .. باشه تو میخوای بری .. اینبار اشکامو ببین ::.

 

نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

باز یه نوشه از سکوتم از بغضم از گونه های خیسم|

میدونم که نوشته هام ریتمش تکراره|

میدونم غمو تازه میکنه|

همه بهم میگن این رویای کاذب منه|

اینم میدونم که حتا اگه اون منو ترک کرد|

دستام قول داد که بین منو قلم فاصله نده|

زبونتو گاز نگیر خرافات بسه.. دو دقیقه مغذتو بده دست من|

نمیخوام اذیت بشی ولی بخون وبدون که چی میکشم|

خدا من فرشته نیستم بال درارم "

ولی آدم زیاد دیدم بخوام بال درارم "

باورت نمیشه ولی من همیشه غم دیدم "

من با چشمای خیس رو به خدا خندیدم "

مینویسم که بدونه قصمون ورق نخورده "

هنوزم مثل گذشته به نوشته دل سپرده "

یعنی خون ما از همه رنگین تره .. یعنی میشه این نوشته ها یادم بره ..

حالا تنها ! با غم ها .. قدم میزنم .. صدای خش خش برگ های زرد زیر پام ..

هر کی میگه فراموشش کن .. گوش نمیکنم میرم توی لاک خودم ..

نترس هیچیم نمیشه .. سیم آخرمونم دیگه قطع شد ..

تو میگی نگاه کن ببین مردم و خوشن "

میگم من نیستم میرم غم هارو بکشم "

دیگه نمیخوام ببینم خودمو تو آینه که دارم زجه میزنم "

وقتی لحظه های گنگ زندگیمو میگذرونم "

دیگه آرزو هامو باخودم جمع نمیزنم "

بدون اینایی که میگم لفظ نیست من شاهنامه نمیکنم تفسیر "

هر چند درده شاید بوده تقدیر شایدم تقصیر "

چی بگم وقتی درکم نمیکنی 'توهمونیکه میگفتی ترکم نمیکنی .

تو خیالم داریم راه میریم مثل دوتا عاشق "میریم دور تر حتی رنگین کمونم جا میزاریم.

رویای من بودی│دنیای من بودی│ فردای من بودی│

بگو چرا نوشته هام انتها نداره ؟



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩


بعد نوشته هایی که گذاشتم و ممنونم که میخوندی و بازم منویسم و مینویسم ..

شاید سی چهل درصد نوشته هامو درک میکردین _

میدونی ؟ گفتنش  سخته باید لمسش کنی تا بفهمی دارم چی میگم ....

اگه سیرم از ادمای دورم برای اینه که دل نبریدم دلبریده شدم  ....

_________________________________________________________

اما دوستی دارم (یاسر بینام) که دردای امسال منو درک کرده و احساس کرده ....

ملاک من از گذاشتن این اهنگ اینه که گوش کنی ....

به قول یکی از دوستان .... زیرش فندک بزنی بکشیش_

و حسم کنی _ مرسی  _ 

                     



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

دستانت ، حلقه میزنند به دور کمرم ...

این تنها <پــرانتـز> دوست داشتنیه زندگیه من است ...

اشک میشم !

علت اضطراب " بغض گلوم " بی حوصلگیم " درد دلم ..

خیانته . بی معرفتی . نا رفیقی .

شدم یه سکوت ..  یه زخم  ..  یه ناله ..

بی انساف .. من عروسکتم یا . . .

چقد بی رحم !

 که اشکای من بدرقه ی راهت بشه.

بیا آره بیا .... داد میزنم بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .. یه سربزن از تنهایی نمیرم ..

تو بغض دوریش دارم  میسوزم .....

از خاطر من نرفته هنوزم .....

خیلی درد داره سینم بد جوری غمگینم ..

داره دستام بدون دستاش با من گریه میکنه ..

دردای منو به خودم هدییه میکنه ..

بازم میگم الهی تنها نمونه توسختییای زندگی ..

سهم منم از این بازی فقت شده آوارگی ..

میدونم پیشم نمیای بازم مهم  نی  واسم ..

ولی تو رفتی بدون خیلی شاکیم ازت ..

رفتیو تنهام گذاشتی میدونستی که من میمیرم ..

توی زندون اسیره یه بند قفسم .. نمیاد یه نفسی ..

همه.. بجای تبریک .. بهم میگن بسه عوضی ..

دارم میسازم .. با حالم .. دیوانه وار تو خیابونا راه میرم تویه هفت روزه  هفته ..

نفرتام از تو مثل تیشه میخوره توعصابم خوردم میشم .. میبینی ..

اشک میشم .. یخ میشم .. خشک میشم .. بی حس .. مات برده به آسمون ..

باتو ام .. میبینی .. تو حسمو میدونی " حسمو میخونی ..

کجایی ......؟



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

تا حالافکرشو کردی ... وقتی دیدیش چیکار کنی؟ چه واکنشی نشون بدی ... ..

یه بار دوستداری اول اسم قشنگشو صدا کنی بهش بگی دوسش داری ... ..

یه بارمیخوای بشینی روبه روشو روی ماهشو نگاه کنی ...

یه بار وقتی بهش میرسی .. ..

خوشحالی واسترس و ذوق و بغض و باهم با یه قطره اشک نشونش میدی ... ..

یا یه وقت شب که میشه وقتی میخوابی تورویا  باهاش پرواز میکنی ... ..

یه موقع وقتی بهت میرسه دوستداری سفت بغلش کنی چشماتوببندیو یه نفس عمیق ..

آخ که یکی مثل من امروزو میگذرونه به امید فردا ... ..

هرچی میگذره بیشتر میشه دردا ... ..

دیگه بریدم .. ..

من بپای عشقم سوختم هدر رفتم ... ..

کسی نتونست بین منو اون مرز فرض کنه ... ..

نوشتم از اتفاقی که مغذ نقص کنه ... ..

منه ساده  نشستم یکی بیاد درکم کنه ... ..

اما  .. .. .. همه رفتنو اینجا تنهام ... ..

یه دل تو سینمه آرزومه یه شب  نباره  غم ها... ..

زندگی  پر نقشای  بده ... ..مثل فیلم ترسناکه  نوار قلبم ... ..

چیکار کنم! داره باهم میسوزه خشک و تر ... ..

تو هر قدمم یه سد بزرگ بوده کمین ... ..

میگی ولش کن .. منم کردم ولی خوردم زمین .. ..

وجود من بی عشق اون هیچه .. ..................  *

تنها امیدم اینه که یه خدایی دارم که بیشتر ازمن وتو تنهاست *

تو دلم مونده همین *



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

                ....:::: زنده بودنم یا مردنم انگاری دنیا رو دیگه تکون نمیده ::::....

                     ..:: من بمونم و تو نباشی خوب میدونی که بی تو نمیشه ::..

                               ..:: دیگه هی چی نمونده که از دست بدم ::..

                     ..:: هرچند یکم  صورتم مثل آدمای عادیه از من بترس ::..

     .:: گرفتار تو ترفنده مرگ واحسنت غرب ودر بند شهر موندمو دیگه راهی نمونده ::.

  .:: من مردم و راهی نبود که نرفته باشم ولی الان میبینم هزارتا آره کاره نکرده دارم ::.

       .:: ماه من من زنده نمیمونم نمیتونم دوباره از دوباره عمری نگو آخه نمیتونم ::. 

       ...::: من تنها شدم و بعد لبخند زد غم و رگ و میزم تا بدونی که خستم من :::... 



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢

             

من با نفسهایت نام تو را خواندم             /        هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را       

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود   /        دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم           /        گفتم که می میرم،گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را               /        آن آمدن با عشق ،این بی وفایی را...

روزی که میگفتی من با تو می مانم        /         روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت ،بستی به زنجیرم      /         بازنده من بودم،این بوده تقدیرم

 

                             اره من فقت خوش باوری بودم پیش نگاه تو  .     .     .     .



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢



دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم / حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم
در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست / باز هم از انتهای دل صدایت میکنم
_______________________________________
 سلام دوستان خوبم که اومدین پیشم زیاد نمیگم . . .
 ازخودم براتون میخوام بگم ولی . . . . . . . . ....
 ولی خیره میشم میرم تو فکر باخودم میگم چی بگم
 واقعا کسی میتونه کمکم کنه کسی هست که کمکم کنه. . .
 
 بعد پشیمون میشمو ..... .... .... ....فقط اینو بدونین
 دنیا خیلی کوچیک تر از اونیه که تصورشو میکنین*


  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠

░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░

زچشمت اگرچه که دورم هنوز / پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگــر غصه بارید از مـاه و سال / به یاد گذشته صبورم هنوز
شـکستند اگر قاب یــاد مــرا / دل شیشه دارم بلورم هنوز

سـتاره شدن کار سختی نبود / پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
 ســفر چاره دردهایم نـشد / گذشتم ولی غرق نورم هنوز
«قبول است عمر خوشی ها کم است ٫ ولی با توام پس صبورم هنوز . . .
_______________________________________________

  دوستان عاشقم زندگی رو جدی بگیرین یا نگیرین خب خیلی مهمه

       ولی ... ...  ...  ...   بیاد داشته باش که    ...    ...    ...  

   بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی 



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠


فونت زیبا سازفونت زیبا ساز                  

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

                               داستان عاشقانه بسیار غمگین

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هرچی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره ازنگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رومی شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اینصحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابایمریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را برمیداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تاآخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
....
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرمچون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علیتو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه هایآیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشونبودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون کهاگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 ....

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت کهدیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی وگفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه توچشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودمکه دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه توبود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامواز این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجایدستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون بارنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگشده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهاتمیام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگهچه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر توهم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتیکه فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومدهبود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود وکتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده واشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذرزمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…





  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠

عاشق

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم. . .


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟. . . .  .  .  .

 

 

 



  





نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠

این داستانییه که من بعد از خوندنش اشک تو چشام جمع شد .... شما رو نمیدونم؟! 

شاید یکم طولانی باشه ولی ارزششو داره یکم براش وقت بزاری ....
__________________________________________________

" شکلات تلخ "

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.
ـ سلام کوچولو ... مامانت کجاست؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره‌های درشت اشکش، زلال و بی‌پروا چکید روی گونه‌اش.
ـ ماماااا..نم .. ما..مااا.نم ...
صدایش می‌لرزید.

به ادامه ی مطلب بروید...